کسی که آزادی تو را می گیرد و می داند یا می پذیرد که این کار را کرده بسیار بهتر است از کسی که آزادی تو را می گیرد و نمی داند یا نمی پذیرد که آزادی تو را سلب کرده.چون فکر می کند آزاد نبودن تو امری طبیعی ست.فکر می کند بر اساس عرف یا قانون یا هر مستمسک دیگری حق سلب آزادی تو را دارد.
مثال کوچک : مرد یا زنی که فردیت را از همسرش می گیرد ، برای او دنیای خصوصی متصور نیست و سعی در تغییر او بر اساس خواسته های خود دارد.چون این را حق طبیعی خود می داند.یا جنگ دائمی بین والدین و فرزندان.پدر یا مادری که تلاش می کند فرزندش را در چارچوبی که به نظر خودش صحیح است نگه دارد در حالی که از نظر فرزند آن چارچوب نه تنها صحیح نیست که در اکثر مواقع احمقانه است.
مثال بزرگ : یک جامعه...
ما به آزادی بزرگ نمی رسیم مگر این که هر کدام از ما یاد بگیریم در قلمرو کوچکمان به آزادی وابستگانمان (همسر ، فرزند ، والدین ، دوست ، همکار و ... ) احترام بگذاریم و آن را به رسمیت بشناسیم.
وااااااای... ما چقدر تا رسیدن به آزادی فاصله داریم ، اگر راه رسیدن به آزادی این باشد.
چه کابوس وحشتناکی.