۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

نذاری ، میذاره


اگه..................................نذاری.................که.....................بره

آخرش یه روزی...................میذاره..................و.....................میره

از حق خودت در گذاشتن استفاده کن.قبل از این که تاریخ انقضاش برسه.

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

خوب ، بد ، زشت


ما آدمها از سه روش به چیزهایی که "اصول و عقاید من" می نامیمشان دست پیدا می کنیم

اول ارث و تربیت.منظورم از ارث اعتقاداتی ست که از گذشته باقی مانده و خوب و بدها را از زمانی دور مشخص می کرده است و از پدران و مادران به پسران و دختران می رسد.تربیت آن چیزی ست که دیگران (والدین ، مدرسه ، جامعه ، دارندگان اسباب تبلیغ و ...) به ما تلقین کرده اند والبته همچنان می کنند.این روش اکثر آدمهاست.آدم هایی که تقریبا هیچ چیزی از خودشان ندارند.مشخصه ی اصلی این جماعت این است که قدرت تحلیل ندارند و به شدت هم ترسو هستند.ترس از روبرو شدن با تجربه های جدید و ورود به عرصه های ناشناخته. و بیشتر ، ترس از این که یک نگاه و اعتقاد جدید بنیان سعادتی را که با عمل به سنت ها برای خودشان متصورند متزلزل کند.جالب اینجاست که اینها به شدت هم نسبت به آن چیزی که "عقاید من" می دانندش تعصب دارند و از این عقاید دفاع می کنند.اسم این جماعت را می گذاریم "پیروها".

راه دوم کشف و تجربه است.این روش مخصوص تعداد بسیار اندکی از آدم هاست.کسانی که دقیقا نقطۀ مقابل گروه اول هستند.یعنی هم قدرت تحلیل خوبی دارند و هم جسارت فراوانی.این افراد شناخت خوبی نسبت به خودشان دارند.ایده آل ها و اسباب رضایت خودشان را می شناسند.و البته این شناخت را به سادگی به دست نیاورده اند.در جامعۀ سنت زده ای که تعریف خوبی و بدی کاملا مشخص است و همه چیز با مترهای مشخصی اندازه گیری می شود کار سختی ست که یک نفر تصمیم به بازشناسائی خود بگیرد.این افراد معمولا بخشی از زندگی را صرف عبور از یک دوگانگی می کنند.از یک طرف "درست و غلط" عوامانه ای که بر جامعه حاکم است و به شدت هم تبلیغ و ترویج می شود و از طرفی "درست و غلط" ی که حاصل نگاه خاص و زاویه دید فردی و منحصر به فرد این آدمهاست.احتمالا لازم به یادآوری نیست که خلاقیت و نکته سنجی جزو خصوصیات بارز این آدم هاست.اسم این جماعت را می گذاریم "پیشروها".

راه سوم تلفیقی از دو روش بالاست.که عموما در مورد طبقۀ متوسط فکری جامعه صدق می کند.این که چه درصدی از عقاید این افراد حاصل کشف شخصی و چه درصدی حاصل ارث و تربیت باشد بستگی به میزان موشکافی و جسارت هر فرد دارد.اسم این جماعت را می گذاریم "منتقدین"
حالا چرا منتقدین؟این گروه چون در حد وسط قرار دارند همیشه نسبت به راه و روش دو گروه دیگر منتقدند. چون از نظر قدرت اندیشه برتر از پیروها هستند آنها را عقب مانده تصور می کنند اما چون جسارت و خلاقیت پیشروها را ندارند با آنها هم سرِ ناسازگاری دارند.همیشه تا آستانۀ جسارت و بلندی اندیشۀ خودشان با پیشروها همراهی می کنند و حتی آنها را تشویق و تقدیس می کنند اما به محض این که دیگر قدرت همراهی را در خودشان نمی بینند اول شک می کنند ، بعد رد می کنند و حتی گاهی پیشروها را تکفیر هم می کنند.

همین
این یک دسته بندی ساده و روشن است.اما...
اصولا همه ی آدم ها خودشان را جزو دسته ی دوم می دانند.یعنی پیشروها.
با پیروهایی که خودشان را پیشرو می دانند کلا کاری نداریم.
اما دستۀ سوم... دوستان و دشمنان عزیز! لطفا کمی با خودمان صادق باشیم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

پای استدلالیان...

داشتن اصول خوب است.داشتن روش های مشخص و نهادینه هم.اما رستگاری جز در انعطاف نیست.
وقتی اصول و روش ها بسیار محکم و تغییر ناپذیر شوند -به نظر من- دیگر اصول و روش ها نیستند.تبدیل به سنت می شوند.تبدیل به چیزی می شوند که ما از آن محافظت می کنیم.چیزی که فکر می کنیم عمل به آن ما را سعادتمند می کند.
چیزی که از ما یک انسان سنتی می سازد ، جدید یا قدیمی بودن اصول و اندیشه هایمان نیست.ترس از تغییر یا به چالش کشیده شدن آنهاست.
و این چنین می شود که ما تبدیل می شویم به یک انسان سنتی.

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

شروع کردن

چند روزی ست این وبلاگ را ثبت کرده ام.
چند ماهی ست به طور جدی و با تشویق یک دوست تصمیم گرفته ام شروع کنم به وبلاگ نویسی.
چند سالی ست که وبلاگ می خوانم و وسوسۀ وبلاگ نویسی دارم.
اما چرا دست دست می کنم و شروع نمی کنم؟ نمی دانم.
شاید چون شروع یک کار همیشه سخت است.شاید چون مطمئن نیستم ادامه اش خواهم داد.شاید چون ایده آلیستم و همه چیز باید بهترین باشد.شاید چون بعضی روزها هزار تا ایده برای نوشتن دارم و بعضی روزها هیچ.شاید چون می دانم که این کار هم فقط مُسَکِن است و چیزی نیست که آن رضایت قلبی عمیق را برایم ایجاد کند.شاید چون می دانم این کار می تواند کمی آرامم کند و مثل مخدری آن نیمچه اراده ای که درمن مانده برای شروع کارهایی که دوست دارم را به چُرت ببرد.شاید چون می ترسم مثل وقتی که بحث می کنم یا حرف می زنم این سیال ذهن هی مرا از این شاخه به آن شاخه ببرد و یک پست بشود چهار پنج متر، یا بر عکس ، بتوانم جمع و جورش کنم و بعد هِی این فکر که ناقص است و گنگ رهایم نکند...
و شاید چند دلیل دیگر از این دست.

ولی خب.
به هر حال این می شود پست اول و... شروع کردم انگار.